غرقه در عالم بیتصویر
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
خوابم نمیبرد. یک نقطهی ریز در سمت چپ سرم، جایی پشت چشمم نبض میزد. با هر تپش درد را به بقیهی نقاط بدنم منتقل میکرد. باید چشمهایم را میبستم تا از نور و سرما در امان باشم. نمیشد. هرجای اتاق میرف
قطاری که رویاهایم را برد
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
اتوبان خلوت بود. دم غروب، هوای دم کرده ای داشت. صیاد جنوب را پایین می رفتم. لایی می کشیدم. از بین ماشین ها چپ و راست می شدم.از لاین سرعت به لاین کندرو می رفتم و دوباره برمی گشتم. یک رانندگی دیوانه وار
دنیای ایزولهی قائد
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
چند ماهی است که به «قائد خوانی» رو آوردهام. قائد در نوشتههایش پرگویی میکند، از ف به فرحزاد میرود، مقصد نهایی نوشتهاش لزوما ربطی به مبدأ و موضوع ندارد، اما با همهی این اوصاف خواندنیاست. سبک و دن
روایت بیروایتی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
اوایل اردیبهشت بود. عرض خیابان میرزای شیرازی را رد میکردم که گوشیام زنگ خورد. جلوی نشر چشمه که رسیدم جواب دادم. آقای کاردر بود. گفتم: «چه حسن تصادفی! خودم هم کارتان داشتم.» پنج دقیقه پیش از الفیا بی
بغض کهنه
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 14:36
داداش عکس «رسول خلیلی» را لوله کرده بود تا ببرد خوابگاه و به در کمدش بچسباند. پشت سر شهید گنبدی طلایی بود و پرچم روی گنبد هم سرخ بود. آنموقع هنوز نمیدانستم که گنبد، متعلق به بارگاه حضرت زینب است. عکس را که باز کردم از جوانی شهید جا خوردم. اولین مواجهی من با شهید مدافع حرم از همانجا شروع شد. «محرم تر...
من آنِ توام
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 14:36
من آنِ توام، مرا به من باز مده توی متنی که ترجمه می کنم نوشته: «and transferred us into the kingdom of HIS beloved son.» کلمه ی beloved را اشتباهی belong ترجمه می کنم. ظاهر و حتی محتوای ترجمه هم درست از آب درمی آید. خدا ما را به ملکوت پسر «متعلق به خودش» منتقل می کند. تازه وقتی برمی گردم می فهمم که ...
امید به ناامیدی
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 22:06
ده ساعت خوابیدهام. با سردرد. dreamless. روحم انقدر مچاله شده بود که توان کابوس دیدن هم نداشت. رویا که بماند. وسطهاش به جان کندن بلند شده ام و نماز خوانده ام. نماز آخرین روز شعبان را. و همین خودش برای من یک روضهی مفصل است. روضهی بی لیاقتی و کم سعادتی. دیشب دلم کمیل خوانی حاجی را میخواست. دلم می
ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 22:06
یکجوری خویشتندار شدهام، یکجوری از احساساتم حرف نمیزنم که فکر کردم باید نگران خودم باشم. باید نگران آدمی باشم که درون من غرق شده و یک وقتی اگر بیرونش کشیدم، به کلی با او غریبه خواهم بود. کِی و کجایش را یادم نیست. به یکی گفته بودم هروقت گم شدم توی وبلاگم پیدایم کن. حالا انگار خودم هم باید خودم را از
دو تا خط
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 3:22
دوتا خط. دوتا خط قرمز. قرمز خونی. خون تازه. یک جوری قرمزی اش تازه است که اگر دستمال روی آنها بکشم حتما قرمز میشود. از کنار مردمک هایم تا گوشه چشمم رفته اند. کشیده شده اند روی یک مدار صاف و هرچه چشمم را میکشم تهشان را پیدا نمیکنم. خیال میکنم تا مغزم ر
غمخوار
-
تاریخ: 1396/1/22 ساعت: 14:56
"ام صفا" عادت داشت. مثل بقیه خادمان حرمین شریفین، عادت داشت که کسی دستش را سفت بگیرد و بگوید "توروخدا برام دعا کنید"، یا تقلا کند با عربی دست و پا شکستهای حرفهای بیشتر و مهمتری را به او بگوید و التماس دعای بیشتری کند. ما اما عادت نداشتیم، اقلا من یکی که نه عادت و نه چنین توقعی داشتم، که وقتی من هم
حاکمان قلمروهای کوچک
-
تاریخ: 1396/1/22 ساعت: 14:56
سه روز است که خانهدارم. یعنی خانهداری شده اولین چیزی که صبح بعد از بیدارشدن یادم میآید و بیشتر وقتم را در روز به خودش اختصاص میدهد. دفعه اول نیست. اما انگار تجربههای دفعه قبلی به کارم نمیآید و خانهداری آیینی است که هربار نوشدن میطلبد و ناچار، باید قوانین جدیدی برای آن بچینم. معمولا هفتهای ی
خارج از کادر
-
تاریخ: 1396/1/22 ساعت: 14:56
عکسگرفتن یک آیین خاص بود. مثل حالا نبود که خیلیها یک «اس ال آر» داشتهباشند و هرجا رسیدند تندتند شات بزنند. قبلش یک پروسه آمادگی داشت که شامل خرید حلقه فیلم ۲۴تایی یا ۳۶ تایی و در صورت نیاز خیلی جدی، ۴۸ تایی بود. موقع عکسگرفتن که میرسید همه باید آماده میشدند تا عکس بخاطر یک بیملاحظگی هدر نرود.
صداهایی از یک قشر
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
یک روز تابستانی خیلی گرم بود. اواسط مرداد. هنوز هم یادش می افتم عرق از روی سرم شُره میکند. با نیلوفر قرار مصاحبه با یک مجموعه فرهنگی داشتیم.ساعت ۳ بعدازظهر. یعنی فی الواقع مصاحبه نبود. میخواستیم برای پروژهی عظیمی که داشتیم یکجور اسپانسر پیدا کنیم و حالا از قضا این مجموعه حاضر بود در قبال نیروی کاری ...
اسراییلی که فراموش میشود
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
شش سال از شروع جنگ سوریه گذشته و هنوز یک تیر یه سمت اسراییل شلیک نشده. شش سال گذشته و ما به "در صدر اخبار بودن سوریه و داعش" عادت کردهایم. همانطور که لابلای این عادت کردن، چیز مهمی را فراموش کرده ایم. یادمان رفته که هنوز بزرگترین دشمن ما اسراییل است. یادمان رفته جمله کلیدی امام روح الله که "فلسطین پ...
زیر سنگینی غبار
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
چیزی که جلوترم را محو میکرد، مه نبود. غبار بود. اسمش آلودگی بود. چیزی که دستش را روی سینه ام گذاشته بود و نمیگذاشت نفسم بالا بیاید، اسمش غبار بود. آلودگی بود. روی دیگر اینجور محو شدن را هم دیده ام. سرما و مه بود که جلوی چشمم را میگرفت. کِی؟ یک سال پیش. جادهی اراک. دشت بود و سرما از ذره ذره اکسیژنی ک...
نتیجهی بی مقدمه!
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
همیشه همینطور بوده. مار موذی شک، ناگهانی و بی مقدمه کل وجودم را احاطه کرده، فرصت نفس کشیدن نداده و خیلی زود، اعتقاد راسخم را از پا درآورده. اول یک نیش کوچک بوده، مشروعیت کارم، فکرم، عقیده و به فراخور حال، حسم را زیر سوال برده. تا آمده ام بجنبم و از آن دفاع کنم، سَماش دست و پایم را بی حس کرده و جایی ...
انقلابی شدن حاصل اتفاق نیست!
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
وقتی میگوییم «زن انقلابی» از چه کسی حرف میزنیم؟ زنان بیصورت. تصور ما از آنها یک تصویر بیشتر نیست. یک زن چادر به سر با رویی تقریبا پوشیده که در راهپیماییها حضور دارد. در انتخابات شرکت میکند. دوران دفاع مقدس نامههای عاشقانهای به شوهرش در جبهههای دفاع نوشته و هرجا که لازم بوده خودش، یعنی حضورش را رساند...
ترمیم
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
من در زندگی ام زیاد اشتباه کرده ام. مثل خیلی های دیگر. هرچند میدانم که این قید، به اشتباه کردنم مشروعیتی نمیدهد. اشتباهاتی که به خودم یا دیگران ضربه زده اند. با شعاع کوچک یا بزرگ. در زندگی ام از اشتباهات دیگران هم خیلی ضربه خورده ام. دامنه وسیع یا کوچکی از زندگیام بخاطر اشتباه دیگران مختل شده. اعتما...
مگر هاشمی هم میمیرد؟
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
از دیشب هنوز در شوک بدی به سر میبرم. هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر سررشته فکر را از دست میدهم. هنوز نسبت واقع بینانه ام با ماجرا را حفظ کرده ام. هنوز هم "هاشمی" برای من همان آدمی است که سالها رفتارهایش زیر ذره بین انتقادمان بود. هنوز هم بخاطر اشرافیت گراییاش، دیکتاتوری بی سابقهاش، منافع ملت را فدای نف...
جهانِ مماس یا، آنچه یافت مینشود
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 7:13
هرچه آدم سنش بالاتر میرود و مسن تر میشود؛ هرچه دنیایش کامل تر و محکم تر و در و پیکردارتر میشود؛ ارتباطش با آدمهای از غیر دنیای خودش سخت تر و خراش دارتر میشود. هرچه هم هست از روی نیاز به هم صحبتی و رعایت آداب و اصول همزیستی ست. از 24،5 سالگی به بعد که دوست جدید پیدا کردن عملا منتفی میشود. کو تا حوصله...