یکجوری خویشتندار شدهام، یکجوری از احساساتم حرف نمیزنم که فکر کردم باید نگران خودم باشم. باید نگران آدمی باشم که درون من غرق شده و یک وقتی اگر بیرونش کشیدم، به کلی با او غریبه خواهم بود.
کِی و کجایش را یادم نیست. به یکی گفته بودم هروقت گم شدم توی وبلاگم پیدایم کن. حالا انگار خودم هم باید خودم را از همینجا پیدا کنم. باید آنقدر بنویسم و در بند قاعده و نگران بی وزنی کلمات و نگارش بی پیکرشان نباشم تا هی لایه لایه های خاک و گنداب را کنار بزنم و به آدمی که آن زیر دارد خس خس میکند برسم. چقدر آن آدم را دوست خواهم داشت. چقدر از درآغوش کشیدن او پر از شعف خواهم شد.
ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142