یکجوری خویشتندار شدهام، یکجوری از احساساتم حرف نمیزنم که فکر کردم باید نگران خودم باشم. باید نگران آدمی باشم که درون من غرق شده و یک وقتی اگر بیرونش کشیدم، به کلی با او غریبه خواهم بود.
کِی و کجایش را یادم نیست. به یکی گفته بودم هروقت گم شدم توی وبلاگم پیدایم کن. حالا انگار خودم هم باید خودم را از همینجا پیدا کنم. باید آنقدر بنویسم و در بند قاعده و نگران بی وزنی کلمات و نگارش بی پیکرشان نباشم تا هی لایه لایه های خاک و گنداب را کنار بزنم و به آدمی که آن زیر دارد خس خس میکند برسم. چقدر آن آدم را دوست خواهم داشت. چقدر از درآغوش کشیدن او پر از شعف خواهم شد.
برچسب:
نویسنده: سام ایمانی