دوتا خط. دوتا خط قرمز. قرمز خونی. خون تازه. یک جوری قرمزی اش تازه است که اگر دستمال روی آنها بکشم حتما قرمز میشود. از کنار مردمک هایم تا گوشه چشمم رفته اند. کشیده شده اند روی یک مدار صاف و هرچه چشمم را میکشم تهشان را پیدا نمیکنم. خیال میکنم تا مغزم رفته اند. دوتا مویرگ از مغزم که میرسیده اند به چشمهایم پاره شده اند. از یک جایی با من سر ناسازگاری گذاشته اند و به نشانه ی اعتراض خودشان را قربانی کرده اند. من جدی شان نمیگیرم. این رسم من است. من آدم جدی نگرفتن همه موانعی هستم که میخواهند راهم را سد کنند. فقط وقتهایی کوتاه می آیم که زنگ خطر درونم آنقدر بلند جیغ بکشد که عضله هایم از کار بیفتند؛ بی اراده. اما حالا کوتاه نمی آیم. ولی مثل قبلترها هم کله شق نیستم. سرکوبشان نمیکنم. اهل مداوا شده ام. با روزی چندتا قطره میسازمشان و به آنها رشوه میدهم. با هم کنار آمده ایم. من زیبایی و سفیدی یکدست چشمانم را به آنها داده ام و آنها هم درد و سوزش های موقع زل زدن به مانیتور را توی دل خودشان نگه میدارند. خیلی که اذیت شوند خط باریکشان پهن تر میشود. بعضی وقتها باهم سر ناسازگاری میگذاریم. شکایتم را به مغز میبرند. مغزم خسته میشود. از فکرهای مالیخولیایی، از تصویرسازی با سرعت نور، از دستور دادن، از سرکوب کردن همه احساساتم، از فراموش کردن روزهای خوب و یادآوری روزهای تلخم خسته نمیشود، اما از چشمهایم چرا. از زل زدنش به نورهای لغزان و تحریک کننده خسته میشود. رییس بزرگ که وارد میشود کارم ساخته است. فلجم میکند. چشمهایم اما همچنان با قوت ادامه میدهند. بستن پلک ها نشانه تسلیم است. تسلیم را نمیخواهد. سپر انداختن در مرامش نیست. گاهی هم او کوتاه می آید. اما رییس بزرگ دستور بیداری و آماده باش را به سراسر اعصاب بدنم ابلاغ میکند. چشمانم سرداران شکست خورده ای میشوند در برابر لشگری از سربازان کوچک.
گاهی رییس بزرگ رحم میکند. چشمهایم از لجبازی دست میکشند. اما توی خواب باهم تلافی میکنند. روحم را اذیت میکنند. چشمم از تصاویری که دیده جای سلاح استفاده میکند و مغزم با سرعت بالایی آنها را تخریب و پاره پوره میکند. روحم ملول جنگ دوتا موجود لجباز میشود. از رفتن و سرک کشیدن به جاهای دیگر باز میماند.
خسته ام که مینویسم. چشم و مغزم بعد از مدتها هردو باهم سپر زمین گذاشته اند و آتش بس اعلام کرده اند. انگار آن دوتا خطی که رابطشان بودند انقدر در دل بغض کرده اند و ترکیده اند که چشمهایم خون شده. دوتا پیاله خون. هردویشان یک خواب عمیق میخواهند. طولانی. میخواهند روحم را هم به جاهای دور بفرستند تا کمی برای خودش تفریح کند. کارهای عقب مانده ام هم دارند چشمک میزنند. به درک. عذاب وجدان بدقولی هم دارد نیش میزند. خودش خسته میشود. سیاوش هم دارد «تاک» را میخواند و اگر بگذارم ادامه بدهد چندتا قطره گرم هم از چشمانم بیرون میزنند. شاید دوتا خط قرمز هم توی همانها محو شدند.
ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145