
خوابم نمیبرد و فکریام. یک روز فاطمه گفت: «تو هم مبتلا شدی؟» و من خیلی پیش و بیش از آنکه بخواهم مبتلا شده بودم. وقتی مدرسه را ترک میکردم هرگز به بازگشت فکر نمیکردم. اما تنها کمی بعد از آنکه در قامت معلم وارد مدرسه شدم، مبتلا به مدرسه و معتاد به بچهها بودم. حالا امشب دوره افتادهام به همهی حرفهایی که در این یک سال و نیم به بچه ها گفتهام و می دانستهام که روح نحیفشان هنوز آنقدر توان ندارد که چنین باری را بکشد. به چشمهای معصومشان فکر میکنم و یاد اینکه با چه حرفهایم ممکن است قلب الفها را شکسته باشم و ...
ادامه مطلب
در دنیایی که قهرمانها «هوشمندانه» عمل میکنند و تصمیم میگیرند، ما آدم معمولی ها چه نسبتی با آنها برقرار می کنیم؟ ۷۴ سال از زمانی که جوزف کمبل «سفر قهرمان» را بعنوان کلان الگوی داستانی معرفی کرد، میگذرد. از هانیبال لکتر تا دون کورلئونه و جان میلتون، از گوییدو تا فورست گامپ و گندالف، هرکدام یکی از قهرمانان هزارچهرهی داستانهای سینماییاند. داستان قهرمان جنگ، الگویی متفاوت از دیگر قهرمانها ندارد. قصهگو انتخاب میکند کدام الگوی قهرمان با بستر داستانی او بیشترین سازگاری را دارد. از اینرو فیلم ضدجنگ نمیت...
ادامه مطلب
گفته بود: «آدمها فکر میکنن روح بیمار کم میاره. اما جسمه که نمیکشه». فکر کرده بودم که با این حساب همة زندگیام سرطانزده بودهام. همة زندگی، روح و جسمم با هم synce نبودهاند. آن شبها که روحم خواسته بود پرواز کند، جسمم افتاده و نالان بود و آن صبحها که جسمم دویدن و زندگی کردن را طلب میکرد، روحم خلوت گزیده بود. سرطان توی همة لحظاتم جاری بود. توی کلماتم سرک میکشید، دور انگشتانم میپیچید و چشمهایم را تر میکرد. حتی همین حالا، سرطان زدهام. روحم تقلا میکند خودش را خلاص کند، اشکی، فریادی، حرفی، سخنی. اما ذهنم...
ادامه مطلب
این یادداشت را پنج سال پیش، چنین روزهایی به مناسبت ریزش معدن آزادشهر نوشته بودم و درد، هنوز همان است؛ عمیقتر و هرروز تازهتر. سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابههای پلاسکو بودم. دود از همهجا بلند بود. نه آنجوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ زده بودند. داشتم دنبال کسی میگشتم. با دستهای خودم آهن پارهها را کنار میزدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشتهباشد ،گرم بودن جناز...
ادامه مطلب
شب را نخوابیدم تا فیلم Her را ببینم. لُرها به گره،xa0گِرِگxa0میگویند و این فیلم گرگهای زیادی داشت. مسئلهxa0تنxa0در عشق و دوست داشتن همیشه برایم پررنگ بوده است. تا کِی و چقدر میتوان در یکxa0لانگ دیستنسxa0دوام...
ادامه مطلب
این یادداشت را اردیبهشت امسال در سالمرگ غزاله علیزاده نوشتم. امروز تولد اوست و مرور این یادداشت برای خودم خوب بود؛ تذکر داد که به ضرورت بازنویسی و رجوع به گذشته ایمان بیاورم. «احساس دائمیام این بو...
ادامه مطلب
زمستانی که گذشت قصد نوشتن یک داستان کوتاه داشتم. داستان یک زن غمگین که هر غروب سوار اتوبوس هاس جمهوری به بهارستان می شود و غم هایش را توی اتوبوس جا می گذارد. هرکسی بعد از او سوار اتوبوس می شود و سرجای...
ادامه مطلب
گفت که دیوانه نه ای رفتم و دیوانه شدمویلچر را گذاشته بود جلویم و میگفت: «بشین روش تا بریم بخش». مستاصل مامان را نگاه کردم. صدایم را xa0از جایی دور شنیدم که با لرزش گفت: «مامان!» صدایم التماس داشت. ...
ادامه مطلب
فکر کردم طاقت نمی آورم. فکر کردم دیگر تمام شد. گفتم برای آخرین بار بود که این حرف ها را شنیدم و سکوت کردم. مطمئن بودم خشمم ادامه دار می ماند. خشمم به جای اشک راه دیگری برای بروز پیدا می کند. کلمه. تسک...
ادامه مطلب
کِی اینهمه معترض شدم؟ از سر خیابان داور که میپیچم تو از خودم میپرسم. حال ندارم کاوش کنم از لابلای خروار خروار دلیل و توجیه و بهانه، یکی را پیدا کنم و بگویم از همینوقت. ترجیح میدهم این آدم پرسشگر...
ادامه مطلب
اتوبان خلوت بود. دم غروب، هوای دم کرده ای داشت. صیاد جنوب را پایین می رفتم. لایی می کشیدم. از بین ماشین ها چپ و راست می شدم.از لاین سرعت به لاین کندرو می رفتم و دوباره برمی گشتم. یک رانندگی دیوانه وار...
ادامه مطلب
سه روز است که خانهدارم. یعنی خانهداری شده اولین چیزی که صبح بعد از بیدارشدن یادم میآید و بیشتر وقتم را در روز به خودش اختصاص میدهد. دفعه اول نیست. اما انگار تجربههای دفعه قبلی به کارم نمیآید و خانهداری آیینی است که هربار نوشدن میطلبد و ناچار، باید قوانین جدیدی برای آن بچینم. معمولا هفتهای ی...
ادامه مطلب
یک روز تابستانی خیلی گرم بود. اواسط مرداد. هنوز هم یادش می افتم عرق از روی سرم شُره میکند. با نیلوفر قرار مصاحبه با یک مجموعه فرهنگی داشتیم.ساعت ۳ بعدازظهر. یعنی فی الواقع مصاحبه نبود. میخواستیم برای پروژهی عظیمی که داشتیم یکجور اسپانسر پیدا کنیم و حالا از قضا این مجموعه حاضر بود در قبال نیروی کاری که ما باشیم، کمکمان کند. با فکرهایی که میکردیم، دوسر بُرد بود. تا جایی که با آقای مسوول صحبت میکردیم همه چیز خوب پیش میرفت. کارمان را خوب پرزنت کردیم. از سابقه و رزومه و دغدغه هایمان گفتیم. از برنامه ...
ادامه مطلب
از دیشب هنوز در شوک بدی به سر میبرم. هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر سررشته فکر را از دست میدهم. هنوز نسبت واقع بینانه ام با ماجرا را حفظ کرده ام. هنوز هم "هاشمی" برای من همان آدمی است که سالها رفتارهایش زیر ذره بین انتقادمان بود. هنوز هم بخاطر اشرافیت گراییاش، دیکتاتوری بی سابقهاش، منافع ملت را فدای نفع خود و فرزندانش کردن، سیاست اقتصادی بیمارگونه ای که در پیش گرفت و بدنه سیاسیای که ساخت و تا هنوز هم قابل تغییر نیست و مهره هایش قابل جابجایی نیستند، دلخور و به او معترضم. هنوز هم خطبه نماز جمعه اش در...
ادامه مطلب
هرچه آدم سنش بالاتر میرود و مسن تر میشود؛ هرچه دنیایش کامل تر و محکم تر و در و پیکردارتر میشود؛ ارتباطش با آدمهای از غیر دنیای خودش سخت تر و خراش دارتر میشود. هرچه هم هست از روی نیاز به هم صحبتی و رعایت آداب و اصول همزیستی ست. از 24،5 سالگی به بعد که دوست جدید پیدا کردن عملا منتفی میشود. کو تا حوصله کنی و با یک نفر خاطرات مشترکی بسازی. تا کشف کنی که چه علائق و خصوصیات مشترکی دارید و روی آنها مانور بدهی. کمی آنورتر قضیه فرآیند عاشق شدن و ازدواج کردن است. آدم جدید با دنیای موازی تو، تا یک جایی برا...
ادامه مطلب
احساسم درباره خودم؟ مثل یک چهارراهم. حس یک چهارراه را دارم که آدمها از مسیرهای مختلف و متضاد میآیند، به وجه اشتراکشان، که من باشم، میرسند و بعد مسیرشان بهم پیوند میخورد و باهم از یک راه ادامه میدهند.xa0 من این وسط چهارراهیام که روز به روز شاهد هزار قصه و هزار اتفاقم، شاهد بهم رسیدنها و از هم جدا شدنها هستم. هزار اتفاق برای روایت کردن دارم. مشتم مثل پیرزنهای قدیمی از قصه پر است. طالع بین خوبی شدهام. پیش بینیهایم برای اشتراکها و افتراقها درست از آب درمیآید. میتوانم کرور کرور تجربه و راهنمایی در اخ...
ادامه مطلب
اسم "قابله" برای من هیچوقت تصویر خاصی نداشته بجز آنچه در تلویزیون دیدهام: پیرزنی که موقع درد شدید زائو، در همان لحظه بحرانی که بیم از دست رفتن جان مادر و بچه میرود، از راه میرسد و قرار است آنها را نجات بدهد. بعدترش را من فقط حدس زدهام: او زن را با ناز و نوازش کمک میکند. ناف بچه را میبرد و آن را در آغوش مادرش میگذارد. بعضی از آدمها هم در زندگی من نقش همان قابلهء مهربان را دارند. وقتهایی که مغزم درد میگیرد از تپش شدید کلمات، وقتهایی که به بنبست فکری میرسم، وقتهایی که دست توانای دیگری میخواهم که نج...
ادامه مطلب
همین شبهای پاییزی که سر میرسند و لرز موذیانهای کل وجودم را احاطه میکند، شبهایی که کش میآیندxa0و با هیچ چیز پر نمیشوند، به سرم میزند سراغ کتابهای مالیخولیایی ام بروم. تهوع سارتر را دستم بگیرم و فلسفه در عصر تراژیک یونان را قرقره کنم. به خیالش هم چیزی درونم گرم میشود. گرمای خیالش مرا به حرکت درمیآورد. طولی نمیکشد که خودم را در هجوم خاطرات روزهای خاکستری پیدا میکنم. روزهای وبا. روزهای خلأ. روزهایی که عشق مفهوم فلسفه داشت و امر مقدس. روزهای دانشجویی یادم می آید. روزهای دانشکده علوم انسانی. روزهایی ک...
ادامه مطلب
اثر وضعی کارهایمان وقتی برمیگردد حالمان خوب تر میشود:) یا: حال خوبمان را هم به اشتراک بگذاریم. منو میگن:دی...
ادامه مطلب
سوژه مصاحبه دختر ۳۵ ساله میانماری است که شیعه شده. چهار دختر دارد و به هفت زبان مسلط است و یک مهمان میانماری خاص هم در خانه اش دارد. آب از لب و لوچه مان آویزان است که چه مصاحبه خوبی از آب درمی آید که حاضر میشویم ساعت ۵، آنهم در قم، قرار ملاقات بگذاریم.xa0 حرفش را شروع میکند. از خانواد متمول و پدر تاجر و مبلغ وهابیتاش میگوید. از ازدواجش در سن ۱۷ سالگی با یک پسر همسن اما شیعه میگوید و بعد میرسد به ماجرای شیعه شدنش و طرد از سوی خانواده پدریاش. اشک جمع میشود توی چشمش و بی مهابا زیر گریه میزند. با خو...
ادامه مطلب