
حجم خشونت عیان و پنهانی که علیه جنس زن وجود دارد عمیقا غمگینم میکند. هرچقدر فکر میکنی روبهجلو هستی و جامعه از جنسیتزدگی دورتر شده، در لایههای خیلی بالا و آشکار موضوعی بالا میآید که تا مدتها درگیرم میکند. همین حالا که مینویسم بخاطر دیدن توییتی است که گفته بود یک روز با رانندگان زن کاری میکنم که ترس از رانندگی برای همه عمر در وجودشان بماند. دروغ چرا؛ من هم خیلی وقتها از رانندگی زنها شاکی میشوم. اما بیشتر آن وقتها، نمیتوانم به سابقهی عمیقا تبعیضآمیز پشت آن مدل رانندگی و خیلی شوءن دیگر فکر نکنم. زن...
ادامه مطلب
من هیچوقت مخاطب متمم نبودم. گاهی بنا به سرچهایم سر از متمم درمیآوردم و از چند خطی استفاده میکردم و برای ادامهاش باید هزینه میدادم که به گمانم هیچوقت ندادم. برای یک ریسرچر داشتن اشتراک نورمگز و مگیران و علمنت و هزار سایت این مدلی دیگر کافی بود و اضافه کردن اشتراک دیگر، بهخصوص وقتی بلد باشی به زبان انگلیسی سرچ کنی، هزینه فایدهی معقولانه ای ندارد. البته گاهی هم با سرچ برای دورههای خودآموزی یا مهارت آموزی و چیزهایی شبیه اینها به متمم میرسیدم و حتی تمایل به خریدن هم داشتم، اما ممکن نبود. با این...
ادامه مطلب
خوابم نمیبرد و فکریام. یک روز فاطمه گفت: «تو هم مبتلا شدی؟» و من خیلی پیش و بیش از آنکه بخواهم مبتلا شده بودم. وقتی مدرسه را ترک میکردم هرگز به بازگشت فکر نمیکردم. اما تنها کمی بعد از آنکه در قامت معلم وارد مدرسه شدم، مبتلا به مدرسه و معتاد به بچهها بودم. حالا امشب دوره افتادهام به همهی حرفهایی که در این یک سال و نیم به بچه ها گفتهام و می دانستهام که روح نحیفشان هنوز آنقدر توان ندارد که چنین باری را بکشد. به چشمهای معصومشان فکر میکنم و یاد اینکه با چه حرفهایم ممکن است قلب الفها را شکسته باشم و ...
ادامه مطلب
در دنیایی که قهرمانها «هوشمندانه» عمل میکنند و تصمیم میگیرند، ما آدم معمولی ها چه نسبتی با آنها برقرار می کنیم؟ ۷۴ سال از زمانی که جوزف کمبل «سفر قهرمان» را بعنوان کلان الگوی داستانی معرفی کرد، میگذرد. از هانیبال لکتر تا دون کورلئونه و جان میلتون، از گوییدو تا فورست گامپ و گندالف، هرکدام یکی از قهرمانان هزارچهرهی داستانهای سینماییاند. داستان قهرمان جنگ، الگویی متفاوت از دیگر قهرمانها ندارد. قصهگو انتخاب میکند کدام الگوی قهرمان با بستر داستانی او بیشترین سازگاری را دارد. از اینرو فیلم ضدجنگ نمیت...
ادامه مطلب
جلوی مسجد سلمان فارسی از ماشین پیاده شدم. کرایهاش را حساب کرده بودم و رفت. در مسجد بسته بود. مانند همهی مساجد دیگر که فقط موقع اذان و نماز اذن ورود میدهند. روی اینکه در خانهای را بزنم نداشتم. دختر پذیرش هتل گفته بود: «برو بنک. اهل تسنن اونجا مراسم میگیرن. در هر خونه رو بزنی یه پیرزن هست که سوالات رو جواب میده.» از بنک اما نتیجه نگرفتم. مردی دم نانوایی گفت: «برو گردان یا آزادی». نه تاکسی عبوری پیدا میشد و نه میشد به تاکسی اینترنتی امید داشت. پیاده راه افتادم. به حساب گوگل مپ کل کنگان را میشد در ...
ادامه مطلب
شاملو گفته بود هرگز کسی چنین به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستهام. من در دنیای شعر بیگانهام. گاهی به فراخور حالی، به مناسبت فالی و به قصد پرواز خیالی سرک کشیدهام به دنیای کلمههای موزون. بیشتر آنهایی که حتی غم را طربناک کردهاند و آنهایی که با همین دو حرف بندی ساختهاند و پابند خودشان کردهاندم. هیچوقت شعری نگفتهام و حتی از خلق نثر مسجع هم عاجز بودهام. اما اگر راه گم شدن در پیش گرفتهام، خودم را نه در هفت شهر عشق عطار و نه در بوستان و نه در مثنوی پیدا نکردهام. بلکه خود را میان کلمات سردی که از...
ادامه مطلب
هفتمیها توی راهرو میگویند «خانوم توروخدا برامون دعا کن». میگویم «نگران نباشید. خوب میدید امتحانتون رو» و میدانم حرفم از جنس هباء منثورا است. بیهوده و بیوزن. آخر این معلمی که از کتاب و قصه حرف میزند چه میداند امتحان زیست چقدر سخت است؟ هشتمیها سر کلاس میپرسند «خانوم شما زیستتون خوب بود؟». زیر ماسک خندهام میگیرد و مکث میکنم. خوب بود؟ نه. راستش را بگویم؟ نه خب لازم نیست. میگویم بچهها کلا مهم نیست. خوب امتحان بدید اما بابت نمره نگران نباشید. زندگی کنید. میدانم این حرف هم دردی ازشان دوا نم...
ادامه مطلب
صورتم را محکم گرفته بودم که گریه نکنم. چشمانم گر گرفته بود و داغیشان را میفهمیدم. توی آن سیلاب آبی که توی سر و دماغم در جریان بود، همین اشک را کم داشتم تا دیگر کارم تمام شود. پشت فرمان بودم و به کلاس میرفتم و از روی خودآزاری بود لابد که «من زادهی مهاجرتم» را گوش میدادم. آنچه صدام با جوانهای خودش و جوانهای ما کرده بود را چه جیزی، چه فلسفهای میتوانست تبیین کند؟ گو اینکه خدا با خلق صدام خواسته نشان بدهد که شر الی النهایه است و هیچ پایانی برایش نمیتوان متصور شد. حتمی بودند آدمهای دیگری در جاهای دیگ...
ادامه مطلب
گفته بود: «آدمها فکر میکنن روح بیمار کم میاره. اما جسمه که نمیکشه». فکر کرده بودم که با این حساب همة زندگیام سرطانزده بودهام. همة زندگی، روح و جسمم با هم synce نبودهاند. آن شبها که روحم خواسته بود پرواز کند، جسمم افتاده و نالان بود و آن صبحها که جسمم دویدن و زندگی کردن را طلب میکرد، روحم خلوت گزیده بود. سرطان توی همة لحظاتم جاری بود. توی کلماتم سرک میکشید، دور انگشتانم میپیچید و چشمهایم را تر میکرد. حتی همین حالا، سرطان زدهام. روحم تقلا میکند خودش را خلاص کند، اشکی، فریادی، حرفی، سخنی. اما ذهنم...
ادامه مطلب
اپراتور 190 گفت دوتا داروخانه قرص را دارند؛ یکی خیابان هنگام بود و دیگری سعادت آباد. اولی را انتخاب کردم. نزدیکتر بود و سر راهتر. آخرهای خیابان هنگام دور برگردان را باید نپیچیده، به خیابان روبرویی میرفتم. تابلوی «شمیران نو» را که دیدم تازه فهمیدم کجا آمدهام. تاریخچهی شمیران نو آمیختهای از طنز و فقر بود: دارک کمدی. غالبا زاغه نشین بودند و اوایل دهه پنجاه کمی آنورتر شمیران جمع شدند، هرکس پی کند و خانهای برای خودش سرپا کرد و برای تلافی کردن نامش را گذاشتند «شمیران نو». داستان بچههایی که از شمیران ...
ادامه مطلب
رواقیون میگویند رنج بکش چون از آن چاره نداری. سنکا راه تسکین شرور طاقت فرسا را این میداند که به آنها تن دهیم و و در برابر ضرورت زانو بزنیم. آنچه از تسلی رواقیگری میفهمم، سکوت و انفعال مقابل نیروی شدید و خارج از اراده است که ناجوانمردانه بر تو تحمیل شده است. الهیات اعتراض میگوید فریاد بزن. پیش روی خدا زانو بزن، اظهار خاکساری کن، اما برایش خط و نشان بکش. یادش بیاور که او نیز باید شریک رنج تو باشد، چرا که خودش در این رنج مقصر است. آنچه از الهیات اعتراض نمیفهمم، امیدواریاش به پاسخگویی خداست. ت...
ادامه مطلب
این یادداشت را پنج سال پیش، چنین روزهایی به مناسبت ریزش معدن آزادشهر نوشته بودم و درد، هنوز همان است؛ عمیقتر و هرروز تازهتر. سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابههای پلاسکو بودم. دود از همهجا بلند بود. نه آنجوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ زده بودند. داشتم دنبال کسی میگشتم. با دستهای خودم آهن پارهها را کنار میزدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشتهباشد ،گرم بودن جناز...
ادامه مطلب
به سمانه پیام دادهام که خیلی بدم. بیا دنبالم تا برویم جایی و نعره بزنم شاید آتشی که درونم دم گرفته خاموش شود. قبل از رسیدن سمانه چندلیتری برای مامان اشک میریزم. مامان از پس دلداریام برنمیآید. هیچکس برنمیآید. دردیست غیر مردن کآن را دوا نباشد. سمانه تو خیابان شاپور شیرپسته توی حلقم میریزد....
ادامه مطلب
محرم سال ۹۶ این یادداشت را نوشتم و در الفیا منتشر شد. حالا که الفیا دیگر نیست و حالا که دارم با اینجا آشتی میکنم، یادش افتادم و گفتم بگذارم به یادگار بماند. دقیقش را نمیدانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم میآید اوایل دهه ی هشتاد بود و اولین ماه محرمی که خوب در خاطرم مانده اواخر دهه ی هشتاد. ز...
ادامه مطلب
به حساب بچههای دهات بچه شهری بودم و به حساب بچههای شهر، بچه دهاتی. یا آنجور که مامان میگفت: «غُربتی». سالهای قبل از مدرسه در چند تصویر محو از خاله لیلا و موهای سیاه و بلندش، باباعلی و برهای که میگفت برای داداش کنار گذاشته و هیچوقت خدا بزرگ نمیشد، از مادربزرگ و کلیپس سبز و صورتی بیحالی که داد...
ادامه مطلب
شب را بیدار ماندم تا فیلمxa0the peanut butter را ببینم. فیلم ساده و روانی بود. شعار نداشت و دنبال حرف خاصی نبود.xa0قهرمان فیلم _و هم در دنیای واقعی_ یک سندروم داون بود. به خلاف آنچه معمول است، معلول ابژه ...
ادامه مطلب
شب را نخوابیدم تا فیلم Her را ببینم. لُرها به گره،xa0گِرِگxa0میگویند و این فیلم گرگهای زیادی داشت. مسئلهxa0تنxa0در عشق و دوست داشتن همیشه برایم پررنگ بوده است. تا کِی و چقدر میتوان در یکxa0لانگ دیستنسxa0دوام...
ادامه مطلب
شب را نخوابیدم تا فیلم Match Point به کارگردانیxa0وودی آلنxa0را ببینم. پیشتر، آلن را با داستان کوتاهxa0مرگ در میزندxa0میشناختم. از علاقهاش به داستایفسکی و تاثیری که بر سینمایش داشته باخبر بودم. اما اینچنین...
ادامه مطلب
آقای نصیری، سردار یا آنجور که رفقایتان صدا میزدند،xa0«حاج شعبان» سلام. راستش توی این چندماهی که روزهایم مانوس به اسم شهدای مدافع حرم بوده است به قصههای اشک آلود کم برنخوردهام. از شما چه پنهان، کم هم ...
ادامه مطلب
پانسمان را که برداشتم دو تکه خون بزرگ به گاز چسبیده بود. ناخنم را توی یکی فرو کردم تا مطمئن شوم لختهی خون است و گوشت نیست. مزهی خون دهنم را پر کرد. دهان که باز کردم خون غلیظ با شتاب بیرون ریخت. تمام...
ادامه مطلب