چهارشنبه 18 تیر 1399
-
تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 21:41
شب را نخوابیدم تا فیلم Her را ببینم. لُرها به گره، گِرِگ میگویند و این فیلم گرگهای زیادی داشت. مسئله تن در عشق و دوست داشتن همیشه برایم پررنگ بوده است. تا کِی و چقدر میتوان در یک لانگ دیستنس دوام
پنجشنبه 19 تیر 1399
-
تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 21:41
شب را نخوابیدم تا فیلم Match Point به کارگردانی وودی آلن را ببینم. پیشتر، آلن را با داستان کوتاه مرگ در میزند میشناختم. از علاقهاش به داستایفسکی و تاثیری که بر سینمایش داشته باخبر بودم. اما اینچنین
نامه به سردار «حاج شعبان»
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 18:22
آقای نصیری، سردار یا آنجور که رفقایتان صدا میزدند، «حاج شعبان» سلام. راستش توی این چندماهی که روزهایم مانوس به اسم شهدای مدافع حرم بوده است به قصههای اشک آلود کم برنخوردهام. از شما چه پنهان، کم هم
که به دوست التجا بردن
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:14
پانسمان را که برداشتم دو تکه خون بزرگ به گاز چسبیده بود. ناخنم را توی یکی فرو کردم تا مطمئن شوم لختهی خون است و گوشت نیست. مزهی خون دهنم را پر کرد. دهان که باز کردم خون غلیظ با شتاب بیرون ریخت. تمام
مفت، چنگ ناصاحبانش
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 7:44
«دور کاری» اگر چندتایی خدمت به ما کرد، در عوض چندده تا خیانت هم کرد که بعید میدانم جز با برچیده شدن همین فضا چیزی جبران بشود؛ اصلا اگر جبران شدنی باشد. قبلترها همه چیز آداب داشت. برای رسیدن به یک عن
و مجال آه نیست...
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 7:44
دخترک چانهاش چین افتاد. لرزش خفیفی کرد و لبش پرانتزی منحنی رو به پایین شد. اشک از گوشهی چشمهای ریزش بیرون زد. مادرش را بغل کرد و گفت دلم تنگ شده. مادرش رو به بقیه کرد و گفت: "دلش برا باباش تنگ شده.
زندگی در حیاط خلوت
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 7:44
آخرین تلاشهایم برای قدم زدن همراه با کسی در یک عصر پاییزی، بینتیجه ماند. یک روز مانده بود که پاییز تمام شود. تنها فرصتم بود. شاید شنبه که 1 دی میشد هم هوا هنوز پاییزی بود و میشد قدم زد؛ اما خب، پا
با قرص ماه کامل میشدم
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 7:44
صبح را با جنگ و صلح شروع کردم. از صفحهی ۳۲، جلد اول. به خلاف دفعهی اولی که سراغش رفتم، نرم بود. اسمها هنوز سخت بود، حتی تلفظشان. فقط سعی میکردم به یاد بسپارم چه "تصویر اسم"ی، چهکسی است و نسبتش در
غلام خانههای روشن
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 7:44
این یادداشت را اردیبهشت امسال در سالمرگ غزاله علیزاده نوشتم. امروز تولد اوست و مرور این یادداشت برای خودم خوب بود؛ تذکر داد که به ضرورت بازنویسی و رجوع به گذشته ایمان بیاورم. «احساس دائمیام این بو
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
نگاه حلقه نزدیک اطرافیانم به زندگی، با نگاه من تفاوت دارد. آنها میگویند زندگی چیز مزخرفی است. من فکر میکنم زندگی صحنهی دائمی قمار است. هر روز و شب باید قمار کرد. باید برد. باخت. تا زندگی در همین بر
غصه های سرراهی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
زمستانی که گذشت قصد نوشتن یک داستان کوتاه داشتم. داستان یک زن غمگین که هر غروب سوار اتوبوس هاس جمهوری به بهارستان می شود و غم هایش را توی اتوبوس جا می گذارد. هرکسی بعد از او سوار اتوبوس می شود و سرجای
عذرخواهی می کنم، پس هستم
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
هرچندماه یکبار حجاب اجباری و تبعاتش بحث داغ روز میشود. به اینکه چقدر اولویت هست یا نه، چقدر سرگرمی است یا نه و اصلا اینکه چقدر حجاب اجباری خوب است یا نه، کاری ندارم. آنچه برایم مورد توجه قرار گرفته
امید ز هر در که بریدیم...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
مرز میان نفرت و دوست داشتن خیلی خیلی باریک است. بیست و چهار ساعت سرگردانی لازم داشتم تا این را باور کنم. بپذیرم و تصمیم بگیرم که متنفر باشم یا دوست بدارم. بیست و چهار ساعت حال تهوع و نزار لازم بود تا
به بهای دیوانگی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
گفت که دیوانه نه ای رفتم و دیوانه شدمویلچر را گذاشته بود جلویم و میگفت: «بشین روش تا بریم بخش». مستاصل مامان را نگاه کردم. صدایم را از جایی دور شنیدم که با لرزش گفت: «مامان!» صدایم التماس داشت.
حس هایی که سر راه می گذارم
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
فکر کردم طاقت نمی آورم. فکر کردم دیگر تمام شد. گفتم برای آخرین بار بود که این حرف ها را شنیدم و سکوت کردم. مطمئن بودم خشمم ادامه دار می ماند. خشمم به جای اشک راه دیگری برای بروز پیدا می کند. کلمه. تسک
بیرویا، بیزندگی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
بزرگترین بدی در حق هرکسی، کشتن رویاها و امیدهایش است. من به شما قصری میبخشم، اما کاری میکنم که حتی نتوانی برای فردایت هم رویای کوچکی داشته باشه. مجبور باشی در همین لحظه و اکنون زندگی کنی و هیچ نیمنگاهی به آینده نداشته باشی. در همین حالایی زندگی کنی که سرشار از ترسها، تردیدها و دلنبستنهاست. زمانهای ک...
صداهایی که ای کاش بمانند
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
کِی اینهمه معترض شدم؟ از سر خیابان داور که میپیچم تو از خودم میپرسم. حال ندارم کاوش کنم از لابلای خروار خروار دلیل و توجیه و بهانه، یکی را پیدا کنم و بگویم از همینوقت. ترجیح میدهم این آدم پرسشگر
در رفتن جان از بدن چگونه با دیگران کنار بیاییم؟
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
نوشته بود: "اگر دکتر به شما بگوید به احتمال نود درصد سرطان معده دارید چه میکنید؟" روی توییتش ماتم برده بود. چه میکردم واقعا؟ واکنشهای اولیه لابد سکوت و گریه و غم بود. فکرهای فلسفی بعدتر میآمدند. ق
در ستایش چیزی عجیب که شاید نامش ترحم باشد
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
زیاد ترحم می کنم. زیادتر از ترحم بیزارم. بیشتر از آن از اینکه مورد ترحم قرار بگیرم فرار می کنم. مرز ترحم و دوست داشتن را می شناسم. مرزی کت و کلفت است. اما آدمی که ترحم می کند حواسش نیست. به طور واضحی
قلبی چنین تپنده
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
اسمش را گذاشته ام قلب سمت راست. تپش ندارد. نبض نمی زند. لگد می زند. گاهی آنقدر محکم که از جا بلندم می کند. دست می کشم روی دنده های راستم، شاید چیزی آنجا پیدا کنم. چیزی به اندازه ی یک جنین کامل که می ت