
من هیچوقت مخاطب متمم نبودم. گاهی بنا به سرچهایم سر از متمم درمیآوردم و از چند خطی استفاده میکردم و برای ادامهاش باید هزینه میدادم که به گمانم هیچوقت ندادم. برای یک ریسرچر داشتن اشتراک نورمگز و مگیران و علمنت و هزار سایت این مدلی دیگر کافی بود و اضافه کردن اشتراک دیگر، بهخصوص وقتی بلد باشی به زبان انگلیسی سرچ کنی، هزینه فایدهی معقولانه ای ندارد. البته گاهی هم با سرچ برای دورههای خودآموزی یا مهارت آموزی و چیزهایی شبیه اینها به متمم میرسیدم و حتی تمایل به خریدن هم داشتم، اما ممکن نبود. با این...
ادامه مطلب
در دنیایی که قهرمانها «هوشمندانه» عمل میکنند و تصمیم میگیرند، ما آدم معمولی ها چه نسبتی با آنها برقرار می کنیم؟ ۷۴ سال از زمانی که جوزف کمبل «سفر قهرمان» را بعنوان کلان الگوی داستانی معرفی کرد، میگذرد. از هانیبال لکتر تا دون کورلئونه و جان میلتون، از گوییدو تا فورست گامپ و گندالف، هرکدام یکی از قهرمانان هزارچهرهی داستانهای سینماییاند. داستان قهرمان جنگ، الگویی متفاوت از دیگر قهرمانها ندارد. قصهگو انتخاب میکند کدام الگوی قهرمان با بستر داستانی او بیشترین سازگاری را دارد. از اینرو فیلم ضدجنگ نمیت...
ادامه مطلب
هفتمیها توی راهرو میگویند «خانوم توروخدا برامون دعا کن». میگویم «نگران نباشید. خوب میدید امتحانتون رو» و میدانم حرفم از جنس هباء منثورا است. بیهوده و بیوزن. آخر این معلمی که از کتاب و قصه حرف میزند چه میداند امتحان زیست چقدر سخت است؟ هشتمیها سر کلاس میپرسند «خانوم شما زیستتون خوب بود؟». زیر ماسک خندهام میگیرد و مکث میکنم. خوب بود؟ نه. راستش را بگویم؟ نه خب لازم نیست. میگویم بچهها کلا مهم نیست. خوب امتحان بدید اما بابت نمره نگران نباشید. زندگی کنید. میدانم این حرف هم دردی ازشان دوا نم...
ادامه مطلب
صورتم را محکم گرفته بودم که گریه نکنم. چشمانم گر گرفته بود و داغیشان را میفهمیدم. توی آن سیلاب آبی که توی سر و دماغم در جریان بود، همین اشک را کم داشتم تا دیگر کارم تمام شود. پشت فرمان بودم و به کلاس میرفتم و از روی خودآزاری بود لابد که «من زادهی مهاجرتم» را گوش میدادم. آنچه صدام با جوانهای خودش و جوانهای ما کرده بود را چه جیزی، چه فلسفهای میتوانست تبیین کند؟ گو اینکه خدا با خلق صدام خواسته نشان بدهد که شر الی النهایه است و هیچ پایانی برایش نمیتوان متصور شد. حتمی بودند آدمهای دیگری در جاهای دیگ...
ادامه مطلب
گفته بود: «آدمها فکر میکنن روح بیمار کم میاره. اما جسمه که نمیکشه». فکر کرده بودم که با این حساب همة زندگیام سرطانزده بودهام. همة زندگی، روح و جسمم با هم synce نبودهاند. آن شبها که روحم خواسته بود پرواز کند، جسمم افتاده و نالان بود و آن صبحها که جسمم دویدن و زندگی کردن را طلب میکرد، روحم خلوت گزیده بود. سرطان توی همة لحظاتم جاری بود. توی کلماتم سرک میکشید، دور انگشتانم میپیچید و چشمهایم را تر میکرد. حتی همین حالا، سرطان زدهام. روحم تقلا میکند خودش را خلاص کند، اشکی، فریادی، حرفی، سخنی. اما ذهنم...
ادامه مطلب
اپراتور 190 گفت دوتا داروخانه قرص را دارند؛ یکی خیابان هنگام بود و دیگری سعادت آباد. اولی را انتخاب کردم. نزدیکتر بود و سر راهتر. آخرهای خیابان هنگام دور برگردان را باید نپیچیده، به خیابان روبرویی میرفتم. تابلوی «شمیران نو» را که دیدم تازه فهمیدم کجا آمدهام. تاریخچهی شمیران نو آمیختهای از طنز و فقر بود: دارک کمدی. غالبا زاغه نشین بودند و اوایل دهه پنجاه کمی آنورتر شمیران جمع شدند، هرکس پی کند و خانهای برای خودش سرپا کرد و برای تلافی کردن نامش را گذاشتند «شمیران نو». داستان بچههایی که از شمیران ...
ادامه مطلب
این یادداشت را پنج سال پیش، چنین روزهایی به مناسبت ریزش معدن آزادشهر نوشته بودم و درد، هنوز همان است؛ عمیقتر و هرروز تازهتر. سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابههای پلاسکو بودم. دود از همهجا بلند بود. نه آنجوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ زده بودند. داشتم دنبال کسی میگشتم. با دستهای خودم آهن پارهها را کنار میزدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشتهباشد ،گرم بودن جناز...
ادامه مطلب
به سمانه پیام دادهام که خیلی بدم. بیا دنبالم تا برویم جایی و نعره بزنم شاید آتشی که درونم دم گرفته خاموش شود. قبل از رسیدن سمانه چندلیتری برای مامان اشک میریزم. مامان از پس دلداریام برنمیآید. هیچکس برنمیآید. دردیست غیر مردن کآن را دوا نباشد. سمانه تو خیابان شاپور شیرپسته توی حلقم میریزد....
ادامه مطلب
محرم سال ۹۶ این یادداشت را نوشتم و در الفیا منتشر شد. حالا که الفیا دیگر نیست و حالا که دارم با اینجا آشتی میکنم، یادش افتادم و گفتم بگذارم به یادگار بماند. دقیقش را نمیدانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم میآید اوایل دهه ی هشتاد بود و اولین ماه محرمی که خوب در خاطرم مانده اواخر دهه ی هشتاد. ز...
ادامه مطلب
شب را بیدار ماندم تا فیلمxa0the peanut butter را ببینم. فیلم ساده و روانی بود. شعار نداشت و دنبال حرف خاصی نبود.xa0قهرمان فیلم _و هم در دنیای واقعی_ یک سندروم داون بود. به خلاف آنچه معمول است، معلول ابژه ...
ادامه مطلب
شب را نخوابیدم تا فیلم Her را ببینم. لُرها به گره،xa0گِرِگxa0میگویند و این فیلم گرگهای زیادی داشت. مسئلهxa0تنxa0در عشق و دوست داشتن همیشه برایم پررنگ بوده است. تا کِی و چقدر میتوان در یکxa0لانگ دیستنسxa0دوام...
ادامه مطلب
شب را نخوابیدم تا فیلم Match Point به کارگردانیxa0وودی آلنxa0را ببینم. پیشتر، آلن را با داستان کوتاهxa0مرگ در میزندxa0میشناختم. از علاقهاش به داستایفسکی و تاثیری که بر سینمایش داشته باخبر بودم. اما اینچنین...
ادامه مطلب
آقای نصیری، سردار یا آنجور که رفقایتان صدا میزدند،xa0«حاج شعبان» سلام. راستش توی این چندماهی که روزهایم مانوس به اسم شهدای مدافع حرم بوده است به قصههای اشک آلود کم برنخوردهام. از شما چه پنهان، کم هم ...
ادامه مطلب
پانسمان را که برداشتم دو تکه خون بزرگ به گاز چسبیده بود. ناخنم را توی یکی فرو کردم تا مطمئن شوم لختهی خون است و گوشت نیست. مزهی خون دهنم را پر کرد. دهان که باز کردم خون غلیظ با شتاب بیرون ریخت. تمام...
ادامه مطلب
گفت که دیوانه نه ای رفتم و دیوانه شدمویلچر را گذاشته بود جلویم و میگفت: «بشین روش تا بریم بخش». مستاصل مامان را نگاه کردم. صدایم را xa0از جایی دور شنیدم که با لرزش گفت: «مامان!» صدایم التماس داشت. ...
ادامه مطلب
من آنِ توام، مرا به من باز مده توی متنی که ترجمه می کنم نوشته: «and transferred us into the kingdom of HIS beloved son.» کلمه ی beloved را اشتباهی belong ترجمه می کنم. ظاهر و حتی محتوای ترجمه هم درست از آب درمی آید. خدا ما را به ملکوت پسر «متعلق به خودش» منتقل می کند. تازه وقتی برمی گردم می فهمم که اشتباهی رخ داده و کلمه ی مورد اشاره درواقع beloved بوده است. یعنی پسر «محبوب و مورد علاقه ی خدا». اشتباه را حتما در اثر عادت مرتکب شده ام. ذهن من به بی لانگ بیشتر عادت دارد و دلم هم به آن بیشتر علاقه...
ادامه مطلب
ده ساعت خوابیدهام. با سردرد. dreamless. روحم انقدر مچاله شده بود که توان کابوس دیدن هم نداشت. رویا که بماند. وسطهاش به جان کندن بلند شده ام و نماز خوانده ام. نماز آخرین روز شعبان را. و همین خودش برای من یک روضهی مفصل است. روضهی بی لیاقتی و کم سعادتی. دیشب دلم کمیل خوانی حاجی را میخواست. دلم می...
ادامه مطلب
یکجوری خویشتندار شدهام، یکجوری از احساساتم حرف نمیزنم که فکر کردم باید نگران خودم باشم. باید نگران آدمی باشم که درون من غرق شده و یک وقتی اگر بیرونش کشیدم، به کلی با او غریبه خواهم بود. کِی و کجایش را یادم نیست. به یکی گفته بودم هروقت گم شدم توی وبلاگم پیدایم کن. حالا انگار خودم هم باید خودم را از...
ادامه مطلب
یکی از کابوس های چندسال پیش بود. از آنهایی که طعم گس آن با ریز به ریز وقایع در خاطر میماند. هرطور به قضیه نگاه میکنم آنهمه دیالوگ و طراحی صحنه نمیتوانست اتفاقی باشد. حتما یک کارگردان خیلی موذی نشسته بود و برای خلق آن اثر وحشتناک وقت گذاشته بود و ترتیب و توالی همه وقایع را کلی پس و پیش کرده بود تا چنین شاهکار دهشت انگیزی را خوب از آب دربیاورد. گمانم همان روزهایی بود که کتاب "ژرفای زن بودن" را میخواندم و خیلی جدی در کتاب فرو رفته بودم و میخواستم خودم را از جایی که بودم بیرون بکشم. لوکیشن یکی از نق...
ادامه مطلب
چیزی هم که این روزها خونم را میخورد ماجرای مربوط به یک قاری است که تا هفته پیش کسی اسمش را هم نمیدانست ولی حالا برای خودش یک "قاری معروف" و وابسته به جایی خاص شده و الخ. انقدر این مساله بدیهی است که نیازی به گفتن ندارد، اگر او جرمی مرتکب شد باید مجازات آن را هم ببینید. حالا هرچه که باشد. اما چیزی که این وسط آزاردهنده شده کار زشت آدمهایی است که خودشان را با برند روشن فکر و کسی که اهل قضاوت نیست، نسبت آزاد با پدیده های پیرامونش دارد و بهرصورت از حق دفاع میکند و الخ معرفی میکنند اما در عمل ثابت میک...
ادامه مطلب