امید به ناامیدی

خرید بک لینک

ده ساعت خوابیدهام. با سردرد. dreamless. روحم انقدر مچاله شده بود که توان کابوس دیدن هم نداشت. رویا که بماند. وسطهاش به جان کندن بلند شده ام و نماز خوانده ام. نماز آخرین روز شعبان را. و همین خودش برای من یک روضهی مفصل است. روضهی بی لیاقتی و کم سعادتی.

دیشب دلم کمیل خوانی حاجی را میخواست. دلم میخواست رو تن تبدار خیابان داور بنشینم و گربه کنم. دیشب دلم گریه میخواست. بهش نیاز داشتم. چشمهام تقلا میکردند، خلوتی میخواستند و تاریکی و بهانهای که میتوانست کمیل خواندن حاجی باشد. اگرچه آستینم از بهانه پر بود. کسی همراهیم نکرد، گریه هام سر به درون گذاشتند، سردرد گرفتم. صبح چشمهایم خشک شده بودند. گشاد شدن مردمک چشمهایم را حس میکردم. به یک چاه عمیق میرسیدند. ساجدهی دیروز همین موقعها، دیشب توی آن چاه گم شده بود. آدمی که اینجا خیره به سقف افتاده بود، بدلش بود. بدلی که نه گریه بلد بود و نه بهانه ای برای خندیدن داشت.

ماه مبارک رسید. همهی دلخوشی ام. ناامید به همه چیز و فقط امیدوار به اینکه خدا برای مهمانش کم نمیگذارد وارد آن میشوم.

راستی، دیشب آخرین دندان لق امیدواری را کشیدم. توی همان چاه عمیق و بی ته گم شد.

[یا رجائی عند کربتی]

اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 22:06

صفحه بندی