داداش عکس «رسول خلیلی» را لوله کرده بود تاببرد خوابگاه و به در کمدش بچسباند. پشت سر شهید گنبدی طلایی بود و پرچم روی گنبدهم سرخ بود. آنموقع هنوز نمیدانستم که گنبد، متعلق به بارگاه حضرت زینب است. عکس را کهباز کردم از جوانی شهید جا خوردم. اولین مواجهی من با شهید مدافع حرم از همانجا شروع شد. «محرم ترک» رامی شناختم. قبلترش، آن روزهایی که گذرم به «خزانه» میافتاد عکسش را دیده بودم. جوان بود، اما نهنزدیک به سن و سال من. رسول خلیلی سن و سالش آنقدر به من و اطرافیانم نزدیک بود کهباور اینکه رفته و در کشور دیگر جنگیده و شهید شده، سخت بود. خیلی سخت. باور اینکهکسی همسن برادر من، کمی بزرگتر از خود من، همسن دوستانم، همکلاسیهایم و پسرخالهها و پسرعموهایم باشد، وکاری خاص کرده باشد، سخت بود. سال 91 برای شهید شدن یکجوری بود. شاید طهرانی مقدمرا باور میکردیم، اما جوانبودن و دست کشیدن از چیزهایی که ما دوست داشتیم، باورپذیری شهادت را سخت میکرد. و همین شگفتی بود کهجذابش میکرد. شمشیر دو لبیبود که هم بشدت ترسناک بود و هم بشدت خواستنی. آنها که میرفتند قهرمان بودند، دست شستن و دست کشیدن رابلد بودند و ما نه. آنها راه معبر تنگی که آوینی گفته بود را پیدا کرده بودند و ما نه. آنها راه نظرکرده شدن را بلدبودند و ما نه. اصلا آنها آنقدر هیجانطلب بودند که چنین پا در عرصه بگذارند و ما نه. ما هیچکدام اینها نبودیم. ما اهل روزمرگی بودیم، اهل آه وحسرت بعد از شنیدن خبر شهادت دیگران، اهل تحسین کردن. شهادت ماورائی بود. خرمای برنخیل بود و ما دستمان کوتاه. مایی که میگویم یعنی من و خیلی از آدمهای دور و برم. «دختر بودن» حسرت را بیشتر هم میکرد. فکر کردن به چیزیماورائی مثل شهادت برای یک دختر حسرتبارتر است وقتی میداند زمینهاش برای او فراهم نمیشود. وقتی میداند که حرف زدن از آن جوابهایی مثل «جهاد زن کارهایدیگر است» دارد. به گزارش اخبار، ارتش سوریه پیشروی میکرد ولی بازار شهادت جوانان ایرانی داغتر می شد.ا خبار از پیروزیمی گفت، اما گلزار شهدا شلوغتر می شد. کار به شهید 20 ساله که رسید، سپر برداشتم. آه واشک چه معنایی داشت وقتی آدمهایی خیلی کوچکتر از من همهچیز را به سخره میگرفتند و جای مواخذه، پاداش هم میگرفتند؟ آنها بلد بودند خلاف قاعدهبازی کنند. من بلد نبودم. سر لج افتادم. اردیبهشت 95 آخرین باری بود که به گلزارشهدا رفتم. اگر هم رفتم، قطعهی 26 نرفتم. از کنار قطعه 52 با سرعت رد شدم و قطعهی شهدای افغان را دور زدم.با شهدای گمنام، که آدم نمیداند چندسالشان بوده بهتر میشد حرف زد. بقیه توی نگاهشان تمسخر بود. خوبها برایشان بود و ما چهحسی داشتیم؟ حس معطل بودن.
وجدانم در بیانصافی هنوز آنقدر وقیح نشده بود که بخواهمرفتن و شهید شدن آنها را زیر سوال ببرم. خب انتخابشان بود هر انتخابی هم بهایی داشت. او که رفتهبود، من بودم و جاماندهها. خواهران شهید، همسران شهید، مادر و فرزندان شهید. زنان قهرمانپرور. زنانی که میخواستند قهرمان باشند.زنانی که گریه میکردند اما میگفتند که «جوانشان فدای حضرت زینب». لجم میگرفت. روزی که دیدم خواهر شهید امرایی با دستلرزان قبر برادرش را گل میچید و بغضش داشت از توی چشمهایش بیرون میزد بیشتر لجم گرفت. خود را محکم نشان میداد اما فرو ریخته بود.سوالم ساده بود و جرات پرسیدن از هیچکدام را نداشتم: «چرا گذاشتید برن؟ چرا مانعش نشدید؟»
شکافی بین من و خیلی از دختران و زنان اطرافمایجاد شد. تا چندسال قبلتر مادرشهید پیرزن باصفایی بود که صبح های پنجشنبه توی بهشت زهرا میدیدیم. خواهر شهید زن پابه سن گذاشتهای بود که میتوانست یک خاطره از برادرش را بارها و بارها تکرار کند و تهش بگوید یک جان بودیمدر دو قالب. همسر شهید زنی بود که بچههایش دیگر از آب وگل درآمده بودند و آنها را بر حسب اخلاق به پدرشان نزدیک یا دور میدانست. اما مادر شهید، زن جوان قطعهی ۲۶ شد که مزار پسر بیستسالهاش را گل میگذاشت. خواهر و همسر شهید،دختران همسن و سال خودم شدند. دوست هم دانشگاهی، هم مدرسهای قدیمی، دختر همسایه، همه کسانی که باهمروزهایی گذرانده بودیم. با یک داغ نسبتمان عوض شده بود. کنارشان قدم کوتاه بود.حقارتی عمیق حس میکردم و راهی برای جبرانش نبود. نمیدانم مثلا خواهری بود که از برادرش بخواهد به سوریه برود وشهید شود تا به او مقامی خاص بدهد؟ یا مادر و همسری چنین خواستهای داشتند؟ همه میگفتند از شهادت شهیدشانراضیاند. روغن ریختهنذر امامزاده نمیشد؟ من هم برای برادرم خوبترینها را میخواستم. اما این یکی حتی فکرش هم کشنده بود. هروقت او هم بهتکاپوی راهی برای رفتن میافتاد، بق میکردم. گر میگرفتم. لج میکردم و میگفتم اگر برود من هم خیلی خوشحال میشوم و بغض و خشمم را باهم قورت میدادم.
همه باهم علیه من شده بودند. زنان در «ملازمانحرم» جلوی شهره پیرانی مینشستند و میگفتند از نبودن شوهرشان سخت دلگیرند اما خوشحالند که او رفته. معنی این رنج رانمیفهمیدم. چاقوکشیدن علیه خود را چرا، فرو بردن آن در قلب را نه. دو تا آدم درون من با هم میجنگیدند. آنی که رو به همسرشهید میگفت: «ناراحتی؟ خبنمیگذاشتی شوهرتبرود.» و کسی که چشم غره میرفت و میگفت «آنوقت تو میتوانستی بنشینی و تز بدهی؟» باور همه این بود و همه با همآن را به من تلقین میکردند. شهید امر قدسی بود و همه چیز مربوط به آن. درد عافیت داشتن و نخواستنآن در عین حال خوره بود. من را میخورد. زیر و رو می کرد.
داغ مقدس به همسایهمان رسید. دو تا دختر دوقلوی یک ساله از یکساعتی به بعد پدر نداشتند. دختری هم سن و سال من مانده بود و دوقلوهایی که از بابافقط عکسهای روی دیوار رامیشناختند. جنگ ازمن دور بود. اما ترکشهایش هرروز در بدنم جابجا میشد. با شنیدن صدای دوقلوها، با دیدن عکس پسر دوست بابا رویدیوار خانهشان وقتی هرصبح دررا باز میکردم. ترکشها به اعصابم و جایی پشتچشمم میرسیدند وقتی تنتکیدهی پدر شهید و چشمهای مردهی مادرش را میدیدم. جنگ اما جنگ عقیدهبود. مرز و جغرافیا نمیشناخت. جنگ هم خون میخواست. خیلیها شهید میشدند و خونشان دیده نمیشد. بیشتر از تعداد جنازهها شهید داشتیم. مادر شهید، پدر شهید، خواهرشهید.
سِر شده بودم. بیاشک بودم. بیموضع. سپر انداختم. روزی که عکس شهید حججی همهجا منتشر شد مرزهایدیوانگی را رد میکردم و دم نمیزدم. چیزی که به وجودم افتاده بود نه دشمنی، که حسادت بود. حسادت به اینکه کسیکوچکتر از من تا کجاها رفته بود و من حتی خیال آن کجاها را هم دیگر نداشتم. بهآرزوهای دیگران حسود شده بودم. برایش ننوشتم. حرفی نداشتم. شهیدی دیگر، مثل دیگرانبود.
توی دانشکده موزیک شاد گذاشتهاند و بچههای بسیج شیرینی پخش میکنند. شیرینی را نمیخورم. سنگی از گلویمبرداشته می شود، از بین هزاران سنگ. بعضیها توی استوری اینستاگرام نوشتهاند «در بهار آزادی جای شهدا خالی». سنگها سرریز میکنند و پشت بندش اشکها هم.
باید اعتراف کنم که همان سالها دلم هلاک تمام بچههایی بود که یتیم شدند. کهوقتی نریمانی مداحی مشهورش را میخواند و میرسید به « گلم بابا میخواد/ جواب نالهشو بدید» دلم آشوب میشد. سالهای کودکی و انتظارهای مدام خود برای بابا را یادم میآورد. حسرت دیدن بابا کههفتگی به دلمان بود و حالا برای این بچهها همیشگی میشد. حالا که میگویند در این بهار جای شهدا خالی است من باید دست از بغضمبردارم و بگویم دلم هلاک قد خمیدهی دوست بابا است. تب کردهام برای زنانی که اول دل خودشان را کشتند و دفنکردند و بعد مردانشان را راهی جبههها کردند. دلم کباب است برای بچههایی که در غم بی پدری تب کردند. زنانی که بغضهمراه همیشگیشان شد. دلم مچاله است برای مادرانی که چشمشان تهی شد و پدرانی که قدشان خمیدهو شانههای استوارشاندنبال پناه میگشتند.
اتفاقِ ناخوشایند...
ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:36