به بهای دیوانگی

خرید بک لینک

گفت که دیوانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم

ویلچر را گذاشته بود جلویم ومیگفت: «بشین روش تا بریم بخش».مستاصل مامان را نگاه کردم. صدایم را ازجایی دور شنیدم که با لرزش گفت: «مامان!» صدایم التماس داشت. خشم داشت. بغض داشت.توقع داشت. مامان همهشان را فهمید. گفت:«خانوم چرا با ویلچر؟ خودش راه میاد.» پرستار حوصله داشت. مهربان بود، شاید بیشتردستپاچه. گفت بخش مریض اورژانسی را فقط روی ویلچر پذیرش میکند. روی ویلچر نباشم، باید منتظر بمانم تخت خالی پیدا شودو بستری شدنم طول میکشد. مامان با همیندو جمله همصدا با او شد. زیر بازویمرا گرفت تا روی ویلچر بنشینم. آنقدر بیرمقبودم که باید تسلیم میشدم. نشدم. روی ویلچرنشستن در آن لحظه هزارمعنی دیگر داشت. به رسمیت شناختنِ درد بود. پذیرش شکست بود.باورِ این بود که کم آوردهام. اولین بار در زندگیام بود که «واقعا» به خاله حق دادم. حق دادم کهتسلیم خریدن ویلچر برای بچههایش نشود. ویلچرقرار بود کار راه بیندازد، اما بارش سنگین بود. بار نگاههایی که میآورد،بار قضاوتهایش. لبهایم را روی هم فشار دادم. پاهای بیحال و آویزان از تختم را در کتونیهایم فرو بردم و گفتم: «خودم میام.» پایم که بهزمین رسید درد لگد زد. در همان گوشۀ راست، زیر دندههایم. صدایم باید بلند میشد. نشد. درد توی صورتم سیلی زد. به چشمهایم فشار آورد. نفسم را حبس کردم. سدِّ راه اشکهایم.

بخش جراحی زنان طبقۀ سوم بود.یا چهارم. حالا دیگر یادم نمیآید. پرستار ویلچر راهل میداد و میرفت. میترسیداگر بخش قبولم نکرد چه کند. مامان یک دستم را گرفته بود و بابا قدمهای همیشه بلندش را کوتاه و آهسته کرده بود.راهروی بخش دراز بود. نمیرسیدیم. از نرسیدنگریهام گرفت. راهروی دراز فکرهای بیسروتهرا به ذهنم راه داده بود. یعنی فکرها از شب قبل به ذهنم آمده بودند. راهرو اجازهپرورش به آنها میداد. لباس صورتی وراهراه گشاد را که بهم دادندبغضم نو شد. مامان و بابا که رفتند خانه وسایلم را بیاورند، خیزیدم زیر ملحفهای که بوی الکل میداد. گریه کردم. زود خوابم برد.

**

یک سکۀ پانصد تومانی، زیردندههای راستم میسوخت. کمکمبزرگ هم میشد. لگد میزد. از زیر دندههایم لگد میزدو انگار راهی به بیرون میخواست. قاشق دوم سحریرا که خوردم طاقتم تمام شد. صاف نمیشدم.خم، وسط آشپرخانه مچاله شدم. سر روی زمین گذاشتم و گفتم یاابالفضل. اسمش شفا میداد. باور داشتم. همیشه اسمش شفا بود. آن شب ولیسِحر من کار نکرد.

مچاله شده بودم. زیر چادر،روی پیادهروهای تبدار خیابانداور. حاجی ابوحمزه میخواند. روضه هم میخواند، روضۀ موسی بن جعفر. گریه میکرد. میخواند:« فما لی لا ابکی؟ ابکی لخروج نفسی...» از گریه نفسم بند رفته بود. از مردن میترسیدم. از تنگی قبر، از تاریکیاش میترسیدم.مردن درد داشت. دردِ آماده نبودن. دردی که مچاله، روی صندلی غقب ماشین میکشیدم. گریههای آن شب، شوخی بود. ترسی که آن شب داشتم، از روی جهل بود.توی ماشین با مرگ رو در رو شده بودم. چنگ انداخته بود روی حلقم. چنگهای تیزش را توی بدنم فرو برده بود. گوشۀ سمتراست، زیر دنده هایم.

تا صبح آواره خیابانها بودیم. دنبال مرکزی که سونوگرافی داشته باشد. مُسَکنها دردم را کم کرده بودند. چشمانم را هم تار.کورمال کورمال راه میرفتم. کورمال کورمال میرفتم که در فکر و خیالاتم هم گم میشدم. چیزی که من را به آن درد و آن عذاب رساندهبود، واقعی بود؟ اگر بنا به ارزش گذاری بود، ارزشش را داشت؟ آنموقع ارزش مردن همداشت. بعدترش، حتی دو دقیقه ملال هم برایش زیاد بود.

شب بعد دوباره مهمان اورژانسبودم. مهمان بوی الکل، بوی خون، دلهره، عذاب آدمهای منتظر در اورژانس. مچاله شده روی صندلی، منتظر تختی کهخالی شود و پذیرشم کنند. اتاق گچگیریسبز بود. رنگ دیوارش آدم را بیواسطهیاد دردهای نکشیدهاش میانداخت. شیرِ آبش خراب بود. هر ثانیه یک قطره چکهمیکرد توی سینکِ گودش. توی آنشلوغیِ اورژانس چطور این صدا را میشنیدم؟انگار در خلأ غرق شده بودم. در خلأ سکوت بود و صدای چکۀ آب. دکتر دستش را روی شکممگذاشت. گفت هرکجا درد داشتی بگو. درد داشتم. به دندههای راستم که رسید، نعره زدم. از صدایم گریۀ سربازِ پاشکستهقطع شد. دکتر عقب رفت. گفت: «آروم باش. تموم شد». تمام شدن برای او، شروع برای منبود. شروعِ عذابِ تشخیصی که باید بخاطرش در آن محیط خفه حبس میشدم.

مامان و بابا را به اصرارراهی خانه کردم تا سحری بخورند. وقتی رفتند، کمر تا شدهام باز شد. روی تخت سرد خیره شده بودم به پردههای آبی اطرافم، به سقف سفید پیش رویم، به قطرهقطره سرم سردی که وارد رگهایم میشد. سردم بود و گرما میخواستم. گرما، اشکهایمبود. داغِ داغ از چشمهایم سر میخوردند و زیر گلویم را غلغلک میدادند. نوشتن را نمیتوانستم. به چت فاطمه رفتم. دستم را روی ویس گذاشتم و حرفزدم. گریه کردم و حرف زدم. چند دقیقه شد؟ شاید یک ساعت. حرفهایم تمامی نداشت. اشکهایم هم. شارژ گوشیامتمام شد. ساعت سه نیمه شب، اورژانس خلوتترمیشد. از کم شدن همهمهها فهمیدم. بعدش صدای مریضها بلند میشد.پسرک تصادف کردۀ تخت بغل که هق هق میکرد.زنی که چند تخت دورتر ناله میکرد. مردی که چاقو خوردهبود و خس خس میکرد. صداها هیولا شدهبودند. هنوز همه را با جزییاتشان یادم هست. یادم هست مرد چاقو خورده تا کی خس خسکرد و کی او را از اورژانس بردند. تیزیِ هق هق پسرک تخت بغل را یادم هست. زمانمفهومی نداشت. هیچ چیز دیگر هم. تنها چیزی که به رسمیت شناخته میشد، درد بود. عیار آدمها را شدت دردشان معلوم میکرد و شدت درد، از ناله و فریادها معلوم میشد.

**

لباس صورتیِ راه راه به تنمگشاد بود. برای آدمهای همسایز یا همسن من لباسی تدارک ندیده بودند. پرستار سرمم را که عوض میکرد، خون از دستم و آنژیوکد بیرون زد. فواره کرد.روی سر و صورت خودم، روی ملحفهها،روی تخت. پیشواز خوبی نبود. از فکر گیر افتادن در جایی که این اتفاقها، که بوی خون پیچیده در مشام، طبیعی باشد، غصهام عمیقترمیشد. به لطف خونی شدن لباسم،لباس جدیدی گیرم آمد. دوسایز بزرگتراز قبلی.

هماتاقیام پیرزنی بود کم حرفو پرحوصله. روبرویم، بیرون پنجره، کوه بود. کوههای شرقیتریننقطه تهران. که خورشید از آنجا طلوع میکردو غروب رگههای سرخِ آفتابِخرداد را در آسمان تیرهاش تحمل میکردم. بخش جراحی زنان در تصرف زنان میانسال بود.زنانی که تنها فصل مشترکشان درد بود. دردی که شبها شبح میشد.به اتاقها سرک میکشید و هربار نالۀ کسی را بلند میکرد. سختتراز تحمل محیطی چنان ملالآور، ممنوعیت ازخوردن و آشامیدن بود. تحمل سوزش مدام آنژیوکد در دستانم بود. دو وعده در روز آزمایش خون و سوزش سوزن در رگهایم بود. گمان میکردم درد، فصل جدیدی در زندگیام باز میکند.من را به ورطه جدیدی از تجربه زیسته میرساند.چنین نبود. درد آدم را به تعالی نمیرساند.درد آدم را تحقیر میکند. کوچک و مچاله میکند. آدمی که گمان میبرد روحش تعالی میخواهد،وقتی خودش را اسیر درد جسم میبیند، کوچکی خودش وخواستههایش را میفهمد. آنچه مریض را افسرده میکند، به گمانم همین باشد. دردِ مبتلا شدن بهوضعیت تن، اسیر شدن روی تختی که متعلق به خودش نیست، زنجیر شدن با لولههای پلاستیکی به همان تخت و تحمل صدای نالههایی که هیچ کاری از او برای خاموش کردنشان برنمیآید. افراخته اسمش را روزی که به ملاقاتم آمدگذاشت: «تجربۀ فشردۀ زندگی». احسان حسینینسبگفت: « هر بیماری تجربهای فربه در زیستنه».و حالا، فکر میکنم آن تجربۀ فربه وفشرده، برایم تنها یک عایدی داشته و آن هم فهمِ این بود که هیچ چیز در جهان، درسالهای محدود زیستمان، ارزشمبتلا شدن به بیماری و اسیر تختهاییکه بوی الکل میدهند را ندارد. حالاعمیقا میدانم که به جای خودخوری میشود راههایدیگری هم در پیش گرفت. مثل بررسی از مرجع دیوانگی طبق کپی رایت .

پانوشت ضروری: این روایت ازفقدان پازل اصلی رنج میبرد. همیشه نگفتههایی در زندگی انسان هست و خب به قول شریعتی،ارزش آدمها به حرفهاییستکه برای نگفتن دارند.

اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:34

صفحه بندی