سیستمزدگی
-
تاریخ: 1403/4/19 ساعت: 15:17
یک همکارم در دانشگاه امام صادق اقتصاد خوانده و یکی دیگرشان هم همانجا فلسفه خوانده است. به اولی میگویم: «الان باید معاون وزیری، مدیر یک موسسه مالیای یا اقلا مشاور اقتصادیای چیزی بودی. اینجا چه میکنی؟» و همهمان باهم میخندیم. چون حتی آن همکارانم که شبیه «ما» نیستند هم دلیلش را میدانند. آن یکی (خانم فلس...
درباب یک موضوع کاملا بیفایده: زن بودن
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 1:16
حجم خشونت عیان و پنهانی که علیه جنس زن وجود دارد عمیقا غمگینم میکند. هرچقدر فکر میکنی روبهجلو هستی و جامعه از جنسیتزدگی دورتر شده، در لایههای خیلی بالا و آشکار موضوعی بالا میآید که تا مدتها درگیرم میکند. همین حالا که مینویسم بخاطر دیدن توییتی است که گفته بود یک روز با رانندگان زن کاری میکنم که ترس ا...
به محمدرضا شعبانعلی
-
تاریخ: 1403/2/11 ساعت: 14:13
من هیچوقت مخاطب متمم نبودم. گاهی بنا به سرچهایم سر از متمم درمیآوردم و از چند خطی استفاده میکردم و برای ادامهاش باید هزینه میدادم که به گمانم هیچوقت ندادم. برای یک ریسرچر داشتن اشتراک نورمگز و مگیران و علمنت و هزار سایت این مدلی دیگر کافی بود و اضافه کردن اشتراک دیگر، بهخصوص وقتی بلد باشی به زبان ان...
هزار باده ناخورده در رگ تاک و هزار تشنهلب گرد جهان
-
تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 17:56
خوابم نمیبرد و فکریام. یک روز فاطمه گفت: «تو هم مبتلا شدی؟» و من خیلی پیش و بیش از آنکه بخواهم مبتلا شده بودم. وقتی مدرسه را ترک میکردم هرگز به بازگشت فکر نمیکردم. اما تنها کمی بعد از آنکه در قامت معلم وارد مدرسه شدم، مبتلا به مدرسه و معتاد به بچهها بودم. حالا امشب دوره افتادهام به همهی حرفهایی که د...
پاپیون کوچولو
-
تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 23:13
کلاس دوم دبیرستان بودیم و وبلاگ معلم ادبیاتمان را کشف کرده بودیم. آن زمان وصل شدن به اینترنت هم شبیه رویا بود و وبلاگ داشتن یکجورهایی سرقفلی به حساب میآمد. وبلاگ ساختن را هم از همان موقع شروع کردیم. خانم سودایی توی وبلاگش نوشته بود از مدرسه خسته است. گفته بود دیگر رمقی برای سر و کله زدن با بچهها برا...
به بهانهی فیلم غریب
-
تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 16:47
در دنیایی که قهرمانها «هوشمندانه» عمل میکنند و تصمیم میگیرند، ما آدم معمولی ها چه نسبتی با آنها برقرار می کنیم؟ ۷۴ سال از زمانی که جوزف کمبل «سفر قهرمان» را بعنوان کلان الگوی داستانی معرفی کرد، میگذرد. از هانیبال لکتر تا دون کورلئونه و جان میلتون، از گوییدو تا فورست گامپ و گندالف، هرکدام یکی از قهرم...
۱۴ فروردین ۱۴۰۲، عسلویه
-
تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 16:47
بیشتر مسافران هواپیما مرد هستند. آشنا با یکدیگر. بدیهی است که کارگران شرکت نفت و پالایشگاه هستند. مهندسها نیستند. به وضوح معلوم است آنها پروازهای بهتری دارند. لااقل از سر و وضع هیچکدام مسافران برنمیآید که مهندس یا نیروی ارشد باشند. غالباً لباسها معمولی است و کفشهای قدیمی یا کتونیهای کهنه، تیشرت یا پ...
۱۵ فروردین ۱۴۰۲، بندر کنگان
-
تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 16:47
جلوی مسجد سلمان فارسی از ماشین پیاده شدم. کرایهاش را حساب کرده بودم و رفت. در مسجد بسته بود. مانند همهی مساجد دیگر که فقط موقع اذان و نماز اذن ورود میدهند. روی اینکه در خانهای را بزنم نداشتم. دختر پذیرش هتل گفته بود: «برو بنک. اهل تسنن اونجا مراسم میگیرن. در هر خونه رو بزنی یه پیرزن هست که سوالات رو...
برای شاملو
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:07
شاملو گفته بود هرگز کسی چنین به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستهام. من در دنیای شعر بیگانهام. گاهی به فراخور حالی، به مناسبت فالی و به قصد پرواز خیالی سرک کشیدهام به دنیای کلمههای موزون. بیشتر آنهایی که حتی غم را طربناک کردهاند و آنهایی که با همین دو حرف بندی ساختهاند و پابند خودشان کردهاندم. ه...
پنجشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۱
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:07
هفتمیها توی راهرو میگویند «خانوم توروخدا برامون دعا کن». میگویم «نگران نباشید. خوب میدید امتحانتون رو» و میدانم حرفم از جنس هباء منثورا است. بیهوده و بیوزن. آخر این معلمی که از کتاب و قصه حرف میزند چه میداند امتحان زیست چقدر سخت است؟ هشتمیها سر کلاس میپرسند «خانوم شما زیستتون خوب بود؟». زیر ماسک خن...
سه شنبه ۲۰ دی ۱۴۰۱
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:07
صورتم را محکم گرفته بودم که گریه نکنم. چشمانم گر گرفته بود و داغیشان را میفهمیدم. توی آن سیلاب آبی که توی سر و دماغم در جریان بود، همین اشک را کم داشتم تا دیگر کارم تمام شود. پشت فرمان بودم و به کلاس میرفتم و از روی خودآزاری بود لابد که «من زادهی مهاجرتم» را گوش میدادم. آنچه صدام با جوانهای خودش و ج...
در بهاران زمستان آمد
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 16:07
گفته بود: «آدمها فکر میکنن روح بیمار کم میاره. اما جسمه که نمیکشه». فکر کرده بودم که با این حساب همة زندگیام سرطانزده بودهام. همة زندگی، روح و جسمم با هم synce نبودهاند. آن شبها که روحم خواسته بود پرواز کند، جسمم افتاده و نالان بود و آن صبحها که جسمم دویدن و زندگی کردن را طلب میکرد، روحم خلوت گزیده ...
از شمیران نو به شمیران
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 16:07
اپراتور 190 گفت دوتا داروخانه قرص را دارند؛ یکی خیابان هنگام بود و دیگری سعادت آباد. اولی را انتخاب کردم. نزدیکتر بود و سر راهتر. آخرهای خیابان هنگام دور برگردان را باید نپیچیده، به خیابان روبرویی میرفتم. تابلوی «شمیران'>شمیران نو» را که دیدم تازه فهمیدم کجا آمدهام. تاریخچهی شمیران نو آمیختهای از طن...
تسلیبخشی رواقیگری
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 17:11
رواقیون میگویند رنج بکش چون از آن چاره نداری. سنکا راه تسکین شرور طاقت فرسا را این میداند که به آنها تن دهیم و و در برابر ضرورت زانو بزنیم. آنچه از تسلی رواقیگری میفهمم، سکوت و انفعال مقابل نیروی شدید و خارج از اراده است که ناجوانمردانه بر تو تحمیل شده است. الهیات اعتراض میگوید فریاد بزن. پیش روی خد...
بهانههای کوچک
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 17:11
این یادداشت را پنج سال پیش، چنین روزهایی به مناسبت ریزش معدن آزادشهر نوشته بودم و درد، هنوز همان است؛ عمیقتر و هرروز تازهتر. سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابههای پلاسکو بودم. دود از همهجا بلند بود. نه آنجوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسک...
رجعت به داور
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 10:40
به سمانه پیام دادهام که خیلی بدم. بیا دنبالم تا برویم جایی و نعره بزنم شاید آتشی که درونم دم گرفته خاموش شود. قبل از رسیدن سمانه چندلیتری برای مامان اشک میریزم. مامان از پس دلداریام برنمیآید. هیچکس برنمیآید. دردیست غیر مردن کآن را دوا نباشد. سمانه تو خیابان شاپور شیرپسته توی حلقم میریزد.
دست چنین پیش که دارد که ما؟
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 10:40
آدمها از دست دادنت را یاد میگیرند. اگر یک تجربهی عمیق زیسته را از سال پیش با خودم آورده باشم همین است. از دست دادم؛ در یک قدمی در آغوش کشیدن. نمیدانم تاوان کدام گناه بود یا ثواب پنهان چه. اصلا نمیدانم آیا میشود برایش چنین, شانی قائل شد یا نه. اما درد چنان تیز بود که شاخ و برگهایم را هرس کرد. ن
هنر توبه شکستن
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 10:40
محرم سال ۹۶ این یادداشت را نوشتم و در الفیا منتشر شد. حالا که الفیا دیگر نیست و حالا که دارم با اینجا آشتی میکنم، یادش افتادم و گفتم بگذارم به یادگار بماند. دقیقش را نمیدانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم میآید اوایل دهه ی هشتاد بود و اولین ماه محرمی که خوب در خاطرم مانده اواخر دهه ی هشتاد. ز
اهلی شده بودم
-
تاریخ: 1400/12/14 ساعت: 15:39
به حساب بچههای دهات بچه شهری بودم و به حساب بچههای شهر، بچه دهاتی. یا آنجور که مامان میگفت: «غُربتی». سالهای قبل از مدرسه در چند تصویر محو از خاله لیلا و موهای سیاه و بلندش، باباعلی و برهای که میگفت برای داداش کنار گذاشته و هیچوقت خدا بزرگ نمیشد، از مادربزرگ و کلیپس سبز و صورتی بیحالی که داد
دوشنبه 16 تیر 1399
-
تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 21:41
شب را بیدار ماندم تا فیلم the peanut butter را ببینم. فیلم ساده و روانی بود. شعار نداشت و دنبال حرف خاصی نبود. قهرمان فیلم _و هم در دنیای واقعی_ یک سندروم داون بود. به خلاف آنچه معمول است، معلول ابژه