قصهی ناشنیدنی

خرید بک لینک

احساسم درباره خودم؟

مثل یک چهارراهم. حس یک چهارراه را دارم که آدمها از مسیرهای مختلف و متضاد میآیند، به وجه اشتراکشان، که من باشم، میرسند و بعد مسیرشان بهم پیوند میخورد و باهم از یک راه ادامه میدهند.

من این وسط چهارراهیام که روز به روز شاهد هزار قصه و هزار اتفاقم، شاهد بهم رسیدنها و از هم جدا شدنها هستم. هزار اتفاق برای روایت کردن دارم. مشتم مثل پیرزنهای قدیمی از قصه پر است. طالع بین خوبی شدهام. پیش بینیهایم برای اشتراکها و افتراقها درست از آب درمیآید. میتوانم کرور کرور تجربه و راهنمایی در اختیار آدمها بگذارم و بگویم "آن دیگری که مثل تو بود" چه شد و به کجا رسید.

اما از خودم اگر بپرسند، اگر بگویند قصه خودت را بگو، هیچ. هیچ. من هیچ قصهای برای گفتن ندارم. خودم تنها از یک راه آمدهام و شدهام چهارراه تلاقی بقیه. نقطه ربط و پیوند آدمهای باربط و بیربط. چه سهمی میبرم؟ هیچ. هیچ. بجز سنگین شدن اندوه از بیقصگی خودم، فرسوده شدن مدام از دیدنها و شنیدنها و حدس زدنهای آخر هر قصه. بی قصه بودن، اما اول شخصِ راویِ قصههای دیگران بودن، دردیست که گفتنش برای هیچ قصه نویسی خوشایند نیست.

اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

صفحه بندی