
این یادداشت را پنج سال پیش، چنین روزهایی به مناسبت ریزش معدن آزادشهر نوشته بودم و درد، هنوز همان است؛ عمیقتر و هرروز تازهتر. سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابههای پلاسکو بودم. دود از همهجا بلند بود. نه آنجوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ زده بودند. داشتم دنبال کسی میگشتم. با دستهای خودم آهن پارهها را کنار میزدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشتهباشد ،گرم بودن جناز...
ادامه مطلب
سه روز است که خانهدارم. یعنی خانهداری شده اولین چیزی که صبح بعد از بیدارشدن یادم میآید و بیشتر وقتم را در روز به خودش اختصاص میدهد. دفعه اول نیست. اما انگار تجربههای دفعه قبلی به کارم نمیآید و خانهداری آیینی است که هربار نوشدن میطلبد و ناچار، باید قوانین جدیدی برای آن بچینم. معمولا هفتهای ی...
ادامه مطلب