
خوابم نمیبرد و فکریام. یک روز فاطمه گفت: «تو هم مبتلا شدی؟» و من خیلی پیش و بیش از آنکه بخواهم مبتلا شده بودم. وقتی مدرسه را ترک میکردم هرگز به بازگشت فکر نمیکردم. اما تنها کمی بعد از آنکه در قامت معلم وارد مدرسه شدم، مبتلا به مدرسه و معتاد به بچهها بودم. حالا امشب دوره افتادهام به همهی حرفهایی که در این یک سال و نیم به بچه ها گفتهام و می دانستهام که روح نحیفشان هنوز آنقدر توان ندارد که چنین باری را بکشد. به چشمهای معصومشان فکر میکنم و یاد اینکه با چه حرفهایم ممکن است قلب الفها را شکسته باشم و ...
ادامه مطلب