
به حساب بچههای دهات بچه شهری بودم و به حساب بچههای شهر، بچه دهاتی. یا آنجور که مامان میگفت: «غُربتی». سالهای قبل از مدرسه در چند تصویر محو از خاله لیلا و موهای سیاه و بلندش، باباعلی و برهای که میگفت برای داداش کنار گذاشته و هیچوقت خدا بزرگ نمیشد، از مادربزرگ و کلیپس سبز و صورتی بیحالی که داد...
ادامه مطلب