
گفته بود: «آدمها فکر میکنن روح بیمار کم میاره. اما جسمه که نمیکشه». فکر کرده بودم که با این حساب همة زندگیام سرطانزده بودهام. همة زندگی، روح و جسمم با هم synce نبودهاند. آن شبها که روحم خواسته بود پرواز کند، جسمم افتاده و نالان بود و آن صبحها که جسمم دویدن و زندگی کردن را طلب میکرد، روحم خلوت گزیده بود. سرطان توی همة لحظاتم جاری بود. توی کلماتم سرک میکشید، دور انگشتانم میپیچید و چشمهایم را تر میکرد. حتی همین حالا، سرطان زدهام. روحم تقلا میکند خودش را خلاص کند، اشکی، فریادی، حرفی، سخنی. اما ذهنم...
ادامه مطلب